زندگی
تو بردی...
حالا نقابت را بردار!
بگذار ببینم زندگیم را به که باخته ام
*****
من سرم را بالا می گیرم چون بازی را
به کسی باخته ام که با خیانت برده بود......
تو بردی...
حالا نقابت را بردار!
بگذار ببینم زندگیم را به که باخته ام
*****
من سرم را بالا می گیرم چون بازی را
به کسی باخته ام که با خیانت برده بود......
در جلسه امتحان عشق
من مانده ام ویک برگ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی
ویک بغل تنهایی ودلتنگی.........
درد دل من در این کاغذ کوچک جانمیشود!
دراین سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!
وبرگه سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش میکشد!
عشق تو نوشتنی نیست........
دربرگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک میکشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا......................
********************************************
""اجازه خدا؟
میشه ورقمو بدم؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده ولی من خسته ام.............""
صدجام اگر آرند یکبار کند مستم
یکبار نگاه تو صد بار کند مستم
مدتهاست بدنبال کوچه ای میگردم پرازعطرنفسهای تو..مدتهاست که تورادر
خوابهای روشن کودکی ام جستجو میکنم
کنارخاطره های شیرین زندگیم میان صفحه سپیددفترم که ازیک شب
مهتابی لبریز است.
گاهی چه زودگم میکنم دوباره مثل کودکی شوم که همبازی ش پروانه های
سرگردان دشتهای بی کران است.
انگاه شب کنار بوته علفی نشینم وصادقانه فریادت کنم
......صادقانه........
"".....باید باور کنی که جای بعضی از
زخمها هیچگاه خوب نمیشود آن زخم
هرچقدرهم دوست داشتنی باشد باز درد
میکند.دوست دارم به گوشه ی دنجی بروم
وتمام داغ نبودش را گریه کنم.دراین دنیای
بزرگ بامیلیاردها نفرآدم چطورممکن
است جای یک نفراینقدر خالی
باشد.....؟؟؟...""
توبه من خندیدی
ونمیدانستی
من با چه دلهره ای از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان در پی من تند دوید/سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
میدهد آزارم
ومن غرق در
این اندیشه می پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟

جــای خالــــــیت آنقـــدر بــــزرگـــــ شــده
که حـتـــــی مــــی شـــــود در آن زِندگـــی کرد…
ازدل کوچه گذشتم ازمیون جاده
ی خیس این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست میخوام
آرامش بگیرم من که توغصه اسیرم حق من نیست مثل سایه توی تنهایی
بمیرم…...کاش میشدهیچکس تنهانبود کاش میشددیدنت رویانبودگفته
بودی باتومیمانم ولی رفتی وگفتی که اینجاجانبودسالیان سال تنهامانده
ام شایداین رفتن سزای من نبودمن دعاکردم برای بازگشت دستهای تو
ولی بالانبودباز هم گفتی که فردامیرسی کاش روز دیدنت فردانبود …
کاش میدانستیم زندگی کوتاست کاش ازثانیه های
زندگی لذت میبردیم کاش قلبی روبرای شکست
انتخاب نمیکردیم کاش همه رادوست داشتیم کاش
معنی صداقت رابا هم میفهمیدیم کاش هیچ کودک
فقیری دیگرخواب نان تازه وداغ را نمیدید کاش
دلهایمان دریایی میشدکاش میفهمیدیم زندگی
زیباست ولذت میبردیم تانهایت کاش میدانستیم
که مانمیدانیم فردابرایمان چه اتفاقی می افتدکاش
بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود